تبليغاتX
سیمرغ
گاه نوشته های داستانی و شاعرانه و مزخرفاتی از این دست
 <link>http://seemoorgh.blogfa.com/post-1.aspx</link>
  <description><FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#ffffff size=4><EM>هم زیستان!</EM></FONT> <P></P> <P><FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#ffffff size=4><EM>دیشب خوابی دیده ام...</EM></FONT></P> <P><FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#ffffff size=4><EM>انگار که سروش در گوشم به گرما و نجوا گفته باشد:</EM></FONT></P> <P><FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#ffffff size=4><EM>" از سیمرغ بنویس"</EM></FONT></P> <P><FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#ffffff size=4><EM>امروز کاری کرده ام:</EM></FONT></P> <P><FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#ffffff size=4><EM>پاره نوشته هایم را فانوس ...</EM></FONT></P> <P><FONT face="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#ffffff size=4><EM><STRONG>سلام</STRONG>...</EM></FONT></P> <P>&nbsp;</P></description>
  <dc:creator>seemoorgh</dc:creator>
  <pubDate>Tue, 23 May 2006 13:25:18 GMT</pubDate>
  <comments>http://seemoorgh.blogfa.com/comments.aspx?blogid=seemoorgh&postid=1</comments>
  </item>
  </channel>
  </rss>
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط علی سعیدی رضوی  | 

چهار سالم بود که نمیتونستم بگم "ش"

 

می گفتم "س"

 

اونوقت بابام میخواست بهم تمرین بده و میگفت بگو "شمبلیله"

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط علی سعیدی رضوی  | 

بعد از بیشتر از دو ماه...

با سلام

خجالتاً ...

  1. ثاعت نه سبح صه شنبه رزا غتبی منو با طلفنش از خاب پروند. اونغدر قیر منتضره بود که صوادتمون پاک از مقظمون رفط. رضا جان- رضای عزیزم دو ساله ندیدمت. دوست غریب و شانسی من ... کاش ساعتی از کنار در اتاقت تا نگهبانی ورودی دانشگاه قدم می زدیم .
  2. هفته پیش حدود ۱۱ شب با خدایار و بهرام و یه پسر یزدی بودیم که سر چهار راه ولیعصر یه هو حاجیانی را دیدیم و گفت که یک هفته ای است که با قاسم طوبایی و چند تا خل و چل دیگه تو اتاق ( شماره اتاق) خوابگاه ( نام خوابگاه) هستند. خدایار گفت که اتاق بالا سر ماست!
  3. دیروز یکی از اعضای چندین و چند چهره و روشن چشم جامعه اسلامی دانشگاه را در مترویی که از میرداماد به سمت حرم مطهر می رفت در حال و هوای دلدادگی با خانمی سبزه رو با جوراب هایی صورتی و مانتویی عجیب دیدم.
  4. دیشب دور میدان ونک داشتم به سمت کرج میرفتم که خانم جوراب صورتی و آقای روشن چشم را کنار یک کباب ترکی گردان باز دیدم.
  5. نزدیک یازده شب به محض اینکه رسیدم خانه گفتم که حتما زنگ بزنم به روناک و روزبه. خواهر و برادری که هر دو شان بهترین دوستان کودکی ام بودند. روناک به نمایندگی از جامعه خانم ها و روزبه به نمایندگی از جامعه آقایان. آخرین بار ماه پیش روناک را بعد از دو سال که از تایلند با مدرک فوق لیسانس برگشته بود دیدم. دیشب که زنگ زدم و با مادر روناک و روزبه صحبت کردم فهمیدم که امروز پنج صبح روناک برای دوره دکترای مهندسی پلیمر به مدت چهار سال می رود کانادا... ۱۰ دقیقه ای که کنار در حیاط خانمان با روناک و روزبه حرف زدیم برای هیچ چیز کافی نبود... دنیا با شوخی و دعوا و شیطنت و حیله زیادی مشغولمان کرده. روناک جان همیشه دوستت داشتم... همیشه هر جا هستی خندان و پر هوش و پر زنگی باشی.
  6. صبح داشتم با سر به زیری و خواب آلودگی در پیاده رویی به سمت میدان ونک و محل کارم می آمدم که با دو تا آدم برخورد فیزیکی کردم. اولی مردی سیاه پوش و از من بلند تر و پر استخوان تر بود و دومی مردی در یونیفرم نظامی که داشت کلاهش را صاف می کرد. عذر خواستم و گذشتم در لحظه ای حواسم جمع شد و یک بنز پلیش و دو مرد مسلح درشت هیبت دیگر را در سمت چپم دیدم و دیدم که انگار اطرافم کم کم دارد شلوغ و پر از نگاه می شود. به سر چراغ قرمز چهار راه جهان کودک رسیدم و دیدم که پیر مردی تا کمر خودش را به داخل بنز کشانده و چهره اش عاجز و بدبختی و خواهش شده و کاغذی را به دست همان مرد نظامی پوش میرساند که حالا چون در ماشین نشسته کلاهش را از سر روی پایش می گذارد... زمانی که دارم کارت ورود به شرکت را می زنم جرقه ای در ذهنم زده می شود : سردار طلایی بود!
  7. مهدیه جان امیدوارم این پست به دلت بنشیند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط علی سعیدی رضوی  |