تبليغاتX
سیمرغ
گاه نوشته های داستانی و شاعرانه و مزخرفاتی از این دست

حذف وبلاگ

seemoorgh.blogfa.com
توجه، پس از حذف وبلاگ تمام پستها و نظرات حذف و غیر قابل بازگشت خواهد بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط علی سعیدی رضوی  | 

سوال ۱: آیا دیوانگی شاخ دارد؟

سوال ۲: آیا دیوانگی دم دارد؟

سوال ۳: آیا دیوانگی شاخ یا دم دارد؟

سوال ۴: آیا دیوانگی شاخ و دم دارد؟

سوال ۵: و چرا در قفس هیچ خری کرکس نیست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط علی سعیدی رضوی  | 

متاسفانه

حتی کسی که دوسم داره هم

برای این نوشته ها هیچوقت نظری نمی ده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط علی سعیدی رضوی  | 

آآآآآآآآآآآآی ی ی ی ی ی ی ی

ملت!

 

من از این

 

بهرام باقری

 

شدیدا متنفرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط علی سعیدی رضوی  | 

زوار

 

پارسال با هم دسته جمی رفته بودیم زیارت

برگشتنی یه دختر خوشگل و با محبت

همسفرمون شده بود همراهمون میومد

به دست و پا افتاده بود این دل بی مروت

میگف برو بهش بگو

آخه دوسش دارم بی گفتگو

راز دلم رو گفتم اینو جواب شنفتم

تو زواری پسر چقدر نادونی

اومدی زیارت یا که چش چرونی

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط علی سعیدی رضوی  | 

اول چند قطره آب از شیارهای دیوار اتاق عقبی زیر زمین زد بیرون.

فرداش که دیوار رو کندیم گفتند که لوله آب گرم ترکیده.

پس فرداش که دنبال لوله آب گرم گشتیم فهمیدیم که چاه فاضلاب ریزش کرده.

روز چهارم بود که دیوار اتاق عقبی زیر زمین ریخت و دیدیم که تمام شبکه لوله های آب گرم و سرد نشتی دارن و البته چاه فاضلاب هم ریزش کرده.

بعد سر و کله سید بنا و احمد لوله کش و چند نفر دیگه پیدا شد.

ظرف یه هفته تمام دیوارها سقف ها کف ها راه پله ها و ها و ها و ها یا کنده شد یا سوراخ شد یا فروریخت و خونمون شد مثل چهار تا خط سیاه و کجی که نقاش ها وقتی می خوان طرح کلی شون رو بکشن می کشن.

هرچند جای شکرش باقیه ولی خوب درد سر وحشتناکیه.

اینها رو گفتم تا یادت باشه که راحت سر جات نشستی و خدا رو بنده نیستی انتر!

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مهر1385ساعت 3:17 قبل از ظهر  توسط علی سعیدی رضوی  | 

چند روزیه احساس می کنم کسانی در پی قتلم هستند. چیز هایی را می خوانم که به طور مرموزی بوی کشتار و شکنجه می دهند. انگار حرف هایی می شنوم که به رمز گفته می شوند. شاید نزدیک ترین دوستانم در فکر خیانتی بزرگ باشند.

رونوشت: مرتضی بیاره- جهت استحضار

رونوشت: خانم مارپل - جهت پیگیری

رونوشت: خودم- جهت احتیاط

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط علی سعیدی رضوی  | 

همچون نگاه خورشید

چون یار چون ترانه

کوه و بلند و بارو

آه و دل و ستاره

بی رشک چون پرنده

با ناز چون غزاله

گر سنگ بنا و آهن

یا دود و یا خماره

من می روم به آنجا

خشت و گل و هزاره

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط علی سعیدی رضوی  | 

بوسه عاشقانه اوفلیا

 

بالاخره رفتم میدان خدایان دست و رو نشسته. ساعت ۱۰۷ نشده بود که اسبم را دور میدان پارک کردم. با خودم فکر کردم که ایکاش خیلی منتظر نمانم. میدان خلوت بود. هر ۱۱۰ دقیقه یکبار هم کشتی رد نمی شد.  کوزه های آب وسط خیابان از دیشب آنقدر آفتاب خورده بودند که خشک خشک شده بودند. جوری که وقتی گوشت را نزدیک دهانه شان می بردی صدای دریا می امد.

ساعت نزدیک ۱۰۸ شده بود که اوفلیا بالاخره آمد. بدون اسب و گفت که پرواز سر صبح را بیشتر از اسب سواری دوست دارد. گفتم که دست و صورتش را شسته؟

جواب داد که نه "چونکه بابام بیدار بود"

گفتم که کوزه ها هم آب ندارند. و از اوفلیا خواستم تا بیدار شدن خدایان دست و رو نشسته صبر کند. در جوابم به سمت آسمان اشاره کرد و گفت که اسبم را دارند جریمه می کنند!

 

 

این داستان را کامل کنید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط علی سعیدی رضوی  |